"مادر مهربان... دوستت دارم"
این چهره ی خسته و افسرده و زار
زنیست در پس روز های سرد
که جوانیش را پشت شقایق ها جای گذاشته
اکنون این زن با چشم هایی به گودی نشسته
که حکایت از شب بیداری هایش است،
اینجا تنها در پس این روزگار خزان زده نشسته است.
جوانیش را به پای کسی گذاشت که اکنون دیگر غریبه ایست به تمام معنا.
روز و شب در تلاش،نیمه شب ها چشم بر هم نگذاشت
تا نیاید لحظه ای که کودکش آشفته گردد.
زنی،کوهی از درد،رودی از گذشت،آسمانی از مهر.
خسته و زار و مهربان.
روزهایش کاشتن مهر،شب هایش تحمل درشت گویی ها.
چشمانش دردی رنگ،نگاهش محبت وار و مشکین گیسوان دیروزش،
خرمنی برف فام امروز.
زنی تنها که تنها گوش کردن می داند
"مادر مهربان... دوستت دارم"
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 2:32  توسط کامران
|